اصولا همون موقع که آدم داره بزرگ ترین حماقت زندگیشو می کنه،همون موقعیه که همه به این نتیجه می رسن که باید به تصمیم ها و اختیار تو احترام بذارن تا در آینده موضوعی برای سرزنش کردن تو داشته باشن
1 January, 2012 11:25
از خیابان های این شهر حالم بهم می خورد
از خاطرات تو آبستنم
آبستن رویایی
که می دانم مرده به دنیا خواهد آمد
26 December, 2011 11:30
یک روز قصه ی تمام نرسیدن ها و بغض هایم را برای گلوله خواهم گفت
او تنها کسی است که می تواند انتقامم را از مغزم بگیرد
چمدان
زندگی من همیشه یک چمدان نیمه باز است
گاهی تکه پاره ای مرا به ماندن می خواند
و گاهی دامن دامن دلیل است برای رفتن
3 December, 2011 11:36
گفت:دیگه؟
گفتم:به قرآن مجید آیه آیه
.
.
بقیه اش رو نگفتم.اینجا می نویسم ولی اونجا بغضم گرفت،نگفتم.می خواستم بگم دوسِت دارم.خیلی وقته.حتی خیلی پیش از اینایی که باهاشون بودی.ولی بلد نبودم بهت بگم.نتونستم.جونِ خودم فکر کردم مثلا دارم بهت می فهمونم اما این طور نبود.به جاش هی بهت خیره موندم.هی بغضم گرفت.
می خواستم همه ی اینا رو بگم.اما باز نشد.
اون هم نگاهم کرد فقط.لابد فکر کرد دارم آهنگ می خونم.یه جوری نگاهم کرد که یعنی نمی فهمم این دختره رو.
برای من عجیب نیست.خیلی ها منو نمی فهمن.منم خیلی چیزا رو بلد نیستم خب.
3 December, 2011 09:32
من ماهیگیر پیری را می شناسم
در هیئت دختری جوان
هر بار که به دریا می رسد
دلش هزار تکه می شود
آن گاه تور می اندازد
تکه
تکه
تا فردا فرصت زیادی است برای بازسازی یک قلب
27 November, 2011 10:24
ممکنه که صمیمیت ها بی دلیل بوجود بیان، اما فاصله ها رو خود آدم ها ایجاد می کنن.کاملا ارادی
روشن/خاموش
مرد: شما خونواده تون را رها کردید.دوستاتون رو.از هستی خودتون یه مضحکه ی درست و حسابی ساختید.یه شوخی.یعنی زندگی شما هیچ معنایی نداره؟
مارشال: ای بابا،این همه زندگی کردم،نکردم؟زندگی یه مشت اپیزودهای کوتاه کوتاهه.روشن می شی، بعد خاموش می شی.به یه اشاره.که یادم میندازه، خاموشم.
نمایشنامه ی 7 طبقه-موریس پنیچ
اصول دیدار خاطرات و شنیدن آهنگ ها
هر ملودی و هر آوایی جادویی نهفته دارد. مسیری است که انسان را به ناکجا می برد وناکجاهای آشنا حتی.هر ملودی بستری از خاطرات است و هر ترانه می تواند شرح حالی باشد از روزهای نه چندان دور.
گاه در برابر این دست قوی باید همراه شد و با آخرین توان خواند و شنید.اما گاهی عمق خاطرات و قدرت این جادو چنان زیاد است که تنها باید تن داد.باید سکوت کرد و مزه مزه کرد طعم گس خاطرات را.
رویاهای ساعات وظیفه
ساعت هایی هست که انسان موظفه به بودن.این ساعت ها انسان را می بره به حال و هوای تبعید.و تبعیدی هیچ چیز ندارد جز رویا.
بعضی روزها فکر می کنم که بلند شوم و از فردا معلم شوم.به همین راحتی خودم رو از شرایط حال میندازم تو عالم رویا.بچه که بودم هیچ وقت معلم بازی نکردم،خوشم هم نمیومد.ولی بعضی روزا فکر می کنم برم توی یه مدرسه و نذارم حداقل به اندازه ی یه کلاس بچه ،اون فضای تکراری که ما تجربه کردیم رو تجربه کنند.
برم بهشون بگم که برای حفظ کردن این خزعبلاتی که تو کتابهاتون هست تا امتحان آخر سال وقت دارین ولی به جاش کلی کار دیگه هست که الان باید انجام بدین.کلی شعر تا رسیدن اولین لحظه ی عاشقیتون باید بخونین.باید قبل از این که هرکدوم ماهی سیاه بزرگی بشین برای خودتون، سرگذشت ماهی سیاه کوچولو رو بدونین.باید خیسی بارون رو روی تنتون احساس کنین،لغزش نور رو زیر پوستتون.تا قبل از این که قزبانی باید نباید های یک خانم بزرگ بشین باید به اندازه ی ده بیست سال قهقه بزنین و بخندین و ..
بعد یادم میوفته که همه ی اینا یه رویاست.شدنی نیست.دلم میسوزه واسه کارهایی که میتونستم تو بچگی انجام بدم و جاش حجم بی معنی از حرف ها رو تو سرم نگه داشتم.دلم میسوزه واسه بچه هایی که از ما هم اوضاعشون خرابتره و کم مونده از دبستان اصول تست زنی رو شروع کنن به جای اون همه بچگی ها و کتاب خوندن ها و شعر خوندن ها..
و من هنوز پشت میزی در اتاقی نشستم و ساعت های وظیفه رو با رویا رج می زنم .