هشدار

!Warning

!!P:\\..Some people have attacked your privacy

 هشدار! امشب من بد بین شده ام و دلیل آن پیام بالاست که مغزم در پی یک  errorآن را ارسال کرده.چقدر من باید دچار این وضعیت بشوم تا از این سادگی بچه گانه دست بردارم؟چرا هر بار که آداب انسانیت را به جا میاری باید پشیمان شی؟چرا هنوز در قرن 21 به جای این که حرفت رو گوش کنند یا بپذیرند باید نگران داستان های علمی-تخیلی با شباهت عمدی! با خودت باشی؟ چرا آدم باید توبه کنه و بگه قول می دم از فردا جواب سلام کسی رو هم ندم؟و ببین به کجا رسیدم که حتی حوصله ی ناراحت شدن بابت این موضوع رو هم ندارم.این هم مثل یکی از همون پیغام های اعصاب خورد کنupdate زیر صفحه یwindows .بی خیال!

براي روز هاي پيش رو

 

این روزها می ترسم از تلاقی نگاهم در آینه

می ترسم از توهم رفتن ،نیامدن

می ترسم از نگاه یه بعدی،سیاه،تلخ

می ترسم از مسیر پر از خون ،تباه،سخت

می ترسم از غرور به پا خاسته،بی زبان

می ترسم از زیان به پا خاسته،پر ز زهر

می ترسم از دی و فردا،هراس ها

دارم من ازنگاه مادرکانی رو به در

ترس

امروز خبری از یکی از دوستانم به دستم رسید که چندی پیش بنا به دلایلی مجبور شدم او را مایوس کنم.این حرف ها را برای او می نویسم هرچند می دانم نخواهد خواند.
خدا می داند و من، که تو چقدر پاک و معصومی .سرشار از احساسات پاک. خدا می داند و ما،که چقدر نقاط مشترک داریم و چقدر رویاهای مشترک.اما یک چیز وجود دارد که تو آن را نمی دانی و آن این که من می ترسم .بله اعتراف تلخی است اما من چون کودکی خرد می ترسم.-:می دانم شاید بهترین ها را در آن اتاق تاریک پنهان کرده باشی اما من را یارای رفتن نیست .و نیازی به زخم زبان دوستت نبود :کیست که قدر بداند؟!و من قدر می دانم فقط دلم سرما خورده است،تب کرده است .و تو می دانی تب چیست؟اگر می دانستی…

به وفاداری من شک نکن

 منتظرت می مانم

 فقط خدا را کمی شتاب کن

 که این تن بس رنجور و خسته است

 بیا تا همین اندک شوق باقیمانده را با تو قسمت کنم

بیا که بیات می شود این دست های داغ

خانه ی رویایی من

بدون مناسبت قبلی تصمیم گرفتم مشخصات خانه ی رویاییم را براتون بنویسم.در خانه ی من یک اتاق بزرگ وجود دارد که سرتاسر دیوارهای کناری آن قفسه های کتابخانه است و این قفسه ها تا سقف ادامه دارند.در این اتاق یک کاناپه رو به پنجره ی قدی و یک میز تحریر وجود دارد.اتاق کناری این مکان دل انگیز اتاقیست که تمام دیوارهای آن کمد است.یک سمت قسنت مربوط به کیف ها و کفش ها و بقیه پر از لباس (لبته خوشحال می شم هر دو سال یه دفعه کلش رو به روز کنن).و اما اتاق مخصوص بعدی اتاق عبادت منه.یک اتاق کوچک،که در دیوار روبرویی آن یک فضای کوچک برای روشن کردن شمع وجود داره،با دیوارهایی خالی که تنها یک کاشی قدیمی آن را تزیین کرده.البته در کنار این فضاها یک اتاق خواب هم وجود دارد.

حالا به طبقه ی پایین(!) می آییم.در این جا یک هال بسیار کوچک وجود دارد آنقدر کوچک که آدم ها همیشه باید در هم بلولند!یک دیوار کامل از این خانه(حد اقل)باید تماما” پنجره باشد و رو به یک حیاط کاملا” سبز و عمومی (چون اگر به من سپرده شود همه خشک می شوند): ) باشد.از مشخصات این خانه این است که در هر ساعت شبانه روز که اراده کنی ،مخصوصا” هنگام طلوع و غروب،می توانی به تماشای خورشید و ایرهای مقدی بنشینی.بر دیوار ناهارخوری من هم باید یک کپی از تابلوی bonuas1و البته الآن که همه چی رویاییه اصلش،آویخته شده باشد.

تا اینجاش رو هروقت آماده کردند بقیه اش رو هم براتون می گم.آرزو که بر جوانان عیب نیست:)

بیچاره ایران خانوم

همون طور که قبلا” هم اعتراف کردم،متاسفانه ،سررشته ی چندانی از تاریخ ندارم اما اونچه از کلاس های تاریخ به یادم میاد همین جمله است:«بیچاره ایران خانوم!» از اول بیطرف بود ؛با خودش می گفت زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند،اما عاقبت چی شد؟هیچی ریختند و زدند و بردند و ایران خانوم موند و حوضش نه ایران خانوم موند و حزنش.(هرچند هم که بخواهند بعد از این همه سال غرامتشو بدن )از همون موقع بود که فکر کردم اگه خدا یکم ما رو بیشتر دوست داشت یک اسم مردونه برای عزیزمون انتخاب می کرد که انقدر بین کش مکش رقبا ی مختلفش از شرق و غرب ضربه نبینه .اما هر ناشکری جزایی داره که عاقبت دامنت رو می گیره و همین شد که الان کار به جایی رسیده که هر روز خبر همکاری یکی از این رقبا ی جنتلمن(و حتی جرمن من ) به گوشمون می رسه .می ترسم آخر کار هم بفهمیم همه چی زیر سر خودی ،پسرعمویی چیزی بوده!بیچاره ایران خانوم ،بیچاره بچه هاش!

و علایقی این چنین گسترده!

 

چند وقت پیش یکی از دوستانم گفت که “تو واقعا” عاشق خریدیا!” و واقعا” هم راست می گفت .و اونجا بود که من مجبور شدم یکی از اعترافات زندگی ام رو بکنم و الان می خوام ورژن کامل تری از این اعتراف رو بنویسم .به راستی برای من،پیله،هیچ کاری لذت بخش تر از این 4 کار نیست :خرید کردن ،آماده شدن برای خرید،خوردن ،آماده شدن برای خوردن،(اشتباه نکنید تمام نشده دو تا یکی حساب می شه)خواندن و نوشتن .خوشبختانه این جا هم برای تمام موارد اسناد و مدارک موجوده:از کمدی که درش به سختی بسته می شه یا پایی که همیشه تو کتاب فروشی می لرزه  تا درست کردن دسر اونم وسط تریای خواهران دانشگاه که باور کنید هر صد سال یک دفعه هم توش چیز جدید پیدا نمی شه.و اما انگیزه ی نگاشت (*!) این پست یک فیلم بسیار مهیج به اسم ” Julie & Julia”بود.همین الان که فیلم تموم شد به مادر گرام گفتم که فردا منتظر یک صبحانه ی عااالی باشه.به نظر شما زندگی زیبا نیست؟(: و فکر نمی کنید که همه چی آرومه؟(اینو فقط به خاطر تو و علاقه ات به این آهنگ نوشتما )

*:به علایق من علاقه به اسم گذاری و انتخاب لغت مناسب رو هم اضافه کنید.

Unusual Way Lyrics

Claudia:
In a very unusual way one time I needed you.
In a very unusual way you were my friend.
Maybe it lasted a day, maybe it lasted an hour.
But, somehow it will never end.

In a very unusual way I think I?m in love with you.
In a very unusual way I want to cry.
Something inside me goes week,
Something inside me surrenders.
And you’re the reason why,
You’re the reason why

You don’t know what you do to me,
You don’t have a clue.
You can’t tell what its like to be me looking at you.
It scares me so, that I can hardly speak.

In a very unusual way, I owe what I am to you.
Though at times it appears I won’t stay, I never go.
Special to me in my life,
Since the first day that I met you.
How could I ever forget you,
Once you had touched my soul?
In a very unusual way,
You’ve made me whole.

Guido (Spoken):
Luisa, my angel, light of my life,
I am about to enter a realm
I have never delved into before.
Wish me luck. Casanova. what an idea!

Claudia: Guido:
In a very unusual way Oh,
I owe what I am to you
What you have done for me.

Though at times it appears I won’t stay, I never go.
Must always be there
Special to me in my life, Special to me,
Since the first day that I met you Since that first day.
Together:
How could I ever forget you
Once you had touched my soul?
In a very unusual way
You’ve made me whole.

سرنوشت گوارا

انديشمندان و تحليلگران بسياري در مطالعه بر احوال جوامع كوشيده اند.و هر يك عوامل گونه گوني را عامل پديده هاي اجتماعي معرفي مي كنند.از آن جا كه به شخصه اطلاع كامل و موثقي در هيچ كدام از اين رشته ها،اعم از تاريخ ،روانشناسي،جامعه شناسي و هر شناسي ِ ديگري ندارم و تنها يك شاهد عيني هستم تصميم گرفتم يكي از مهم ترين و به روزترين اين عوامل را معرفي كنم.و آن چيزي نيست جز نياز و ميل طبيعي بشر به خوردن , آشاميدن.اين انگيزه ي به ظاهر معمولي همان حسي است كه به ناگاه خشم ميليوني مردمي را از فوج بي حرمتي ها بر مي انگيزد و در جاي ديگر باعث محروميت آنان از سخنان پرگهر و البته كمي طولاني و فرهنگي مي شود.و اما در بررسي هاي بيشتر بايد دقت نمود كه اثربخشي و نتيجه ي اين روش،آن گونه كه از شواهد پيداست،بسته به نوع خوردني و آشاميدني متفاوت مي باشد.لذا هر چه هست نه زير سر دشمن بزرگ و كوچك كه زير سر سانديس و نسكافه است .براي بحث بيشتر مي توانيد اثرات انواع جنبش ها را با انواع نوشيدني ها بررسي كنيد كه اين امر به خود خواننده واگذار مي شود.

سرنوشت گوارا

انديشمندان و تحليلگران بسياري در مطالعه بر احوال جوامع كوشيده اند.و هر يك عوامل گونه گوني را عامل پديده هاي اجتماعي معرفي مي كنند.از آن جا كه به شخصه اطلاع كامل و موثقي در هيچ كدام از اين رشته ها،اعم از تاريخ ،روانشناسي،جامعه شناسي و هر شناسي ِ ديگري ندارم و تنها يك شاهد عيني هستم تصميم گرفتم يكي از مهم ترين و به روزترين اين عوامل را معرفي كنم.و آن چيزي نيست جز نياز و ميل طبيعي بشر به خوردن . آشاميدن.اين انگيزه ي به ظاهر معمولي همان حسي است كه به ناگاه خشم مليوني مردمي را از فوج بي حرمتي ها بر مي انگيزد و در جاي ديگر باعث محروميت آنان از سخنان پرگهر و البته كمي طولاني و فرهنگي مي شود.و اما در بررسي هاي بيشتر بايد دقت نمود كه اثربخشي و نتيجه ي اين روش،آن گونه كه از شواهد پيداست،بسته به نوع خوردني و آشاميدني متفاوت مي باشد.لذا هر چه هست نه زير سر دشمن بزرگ و كوچك كه زير سر سانديس و نسكافه است .براي بحث بيشتر مي توانيد اثرات انواع جنبش ها را با انواع نوشيدني ها بررسي كنيد كه اين امر به خود خواننده واگذار مي شود.