26 December, 2011 11:30

یک روز قصه ی تمام نرسیدن ها و بغض هایم را برای گلوله خواهم گفت
او تنها کسی است که می تواند انتقامم را از مغزم بگیرد

Published in: on دسامبر 26, 2011 at 11:30 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

چمدان

زندگی من همیشه یک چمدان نیمه باز است
گاهی تکه پاره ای مرا به ماندن می خواند
و گاهی دامن دامن دلیل است برای رفتن

Published in: on دسامبر 13, 2011 at 3:28 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

3 December, 2011 11:36

گفت:دیگه؟
گفتم:به قرآن مجید آیه آیه
.
.
بقیه اش رو نگفتم.اینجا می نویسم ولی اونجا بغضم گرفت،نگفتم.می خواستم بگم دوسِت دارم.خیلی وقته.حتی خیلی پیش از اینایی که باهاشون بودی.ولی بلد نبودم بهت بگم.نتونستم.جونِ خودم فکر کردم مثلا دارم بهت می فهمونم اما این طور نبود.به جاش هی بهت خیره موندم.هی بغضم گرفت.
می خواستم همه ی اینا رو بگم.اما باز نشد.
اون هم نگاهم کرد فقط.لابد فکر کرد دارم آهنگ می خونم.یه جوری نگاهم کرد که یعنی نمی فهمم این دختره رو.
برای من عجیب نیست.خیلی ها منو نمی فهمن.منم خیلی چیزا رو بلد نیستم خب.

Published in: on دسامبر 3, 2011 at 11:36 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

3 December, 2011 09:32

من ماهیگیر پیری را می شناسم
در هیئت دختری جوان
هر بار که به دریا می رسد
دلش هزار تکه می شود
آن گاه تور می اندازد
تکه
تکه
تا فردا فرصت زیادی است برای بازسازی یک قلب

Published in: on دسامبر 3, 2011 at 9:32 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.