نه راه به مقصد می رسید، نه شعر را پایانی بود..

مکان: تاکسی شهری
زمان: صبح زود

تاکسی، راننده و سه مسافرش منتظر آخرین نفر برای حرکت بودند. دختری با مقنعه و لاک مشکی سوار تاکسی شد و به انتظارها پایان داد. همراه با دختر، خواننده‌ی زن نیز به فضای تاکسی وارد شد که در گوش دختر می‌خواند: نشود فاش کسی آنچه میان من و توست.. در ورودی بزرگراه مسافر نشسته بر صندلی وسط کیسه‌ی روی پای خود را جابجا کرد و با خود حساب کرد چند روز فروش این‌ها زمان خواهد برد. دختر با لاک مشکی، موبایلش را نگاه کرد، چند ثانیه‌ای خواند، چند ثانیه بیشتر مکث کرد و چند خط کوتاه تایپ کرد. خواننده‌ی زن برای بار چندم تکرار می کرد تا اشارات نظر نامه‌رسان من توست.
سرعت تاکسی در ترافیک پیش از خروجی کم شده بود. مرد مسافر که کنار پنجره‌ی دیگر نشسته بود به ماشین لاین کنار نگاهی انداخت، به پلاکش، به اسم لاتین نوشته شده بر پشت آن؛ سعی کرد سن راننده را تخمین بزند، سعی کرد قیافه‌اش را با قیافه‌ی پسرش و جَنمش را با خودش مقایسه کند. دختر بار دیگر گوشی‌اش را در دیدرسش قرار داد. چند ثانیه بیشتر خواندن پیام جدید طول نکشید اما مکث پس از آن این بار طولانی‌تر شد. دیگر به خروجی رسیده بودند و تاکسی سرعت گرفته بود. مرد کنار پنجره و مسافر نشسته در میانه‌ی تاکسی هر دو به یک سو خم شده بودند. دختر با لاک‌های مشکی اما سرش را به پنجره چسبانده بود و بی آن که تکانی بخورد به خط های حاشیه ی بزرگراه خیره بود. خواننده‌ی زن برای چندمین بار می‌خواند: گوش کن! با لب خاموش سخن می گویم…گوش کن!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s