سه نسل انتظار

مادربزرگ وقتی منتظر بود، می‌ایستاد پشت پنچره‌ی رو به کوچه و نگاهش رو می‌دوخت به دورترین نقطه‌ی دید. با موهایی از پشت بسته. در سکوت. مادر وقتی منتظر بود تلفن به دست می‌آمد تا دم در، با مانتویی که سرسری پوشیده شده بود، با دکمه‌های باز. گره روسری را مدام سفت‌تر می‌کرد. من، هنگامی که منتظر بودم، موبایل در دست راه می‌رفتم، برمی‌گشتم، راه می‌رفتم.. مدام دسته موی کناری را به پشت گوش می‌بردم. رد انگشتانم بر دست مرطوبم می‌ماند.. چه بی‌قرارتر شده‌ایم..

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s