قاب

کمی از بعدازظهر گذشته است. فضا کتاب فروشی ای مدرن و زیبا. زنی با گرد خستگی بر تن وارد فضای خنک کتاب فروشی می شود. بر خلاف همیشه بی آن که دنبال کتاب خاصی باشد بین قفسه ها می چرخد. گویی دنبال مفری باشد بین ادبیات فرانسه، دنبال دست آویزی از بین نوشته های سارتر، نگاهی گذرا به قفسه ی موفقیت و روانشناسی.. حتی نای ایستادن در برابر قفسه ی هنر را نیز ندارد. گویی از هنر هم کاری بر نمی آید . بی هدف در بین اشعار کهن و معاصر، ناگهان می ایستد. اسمی، خاطره ای را با خود حمل می کند. آرام زانو می زند ، گزیده ی اشعار . بی اختیار کتاب را برمی دارد. به مبل آبی رنگ و کنار شیشه پناه می برد. با احتیاط، انگار که بترسد از ریزش صدها عکس از لابلای کتاب، آن را ورق می زند. شعر اول..آشناست. شعر دوم نیز..پرتاب می شود به سال های قبل. به یکشنبه های شعر، به تپش های جوانی. موسیقی آرام و عاشقانه در کتاب فروشی پخش می شود. زن نگاهش را از کتاب می گیرد، از دختر پسر جوانی که دست در دست هم دارند نیز، خیره می شود به نمای شهر. ورق های کتاب را در زیر دستانش لمس می کند، شعرها از حفظ در سرش،می چرخند. چیزی از ترانه ی فرانسوی که در فضا می چرخد نمی فهمد، از حال و احساس امروز نیز. حال و احساس. احساس. این احساساتی که هیچ گاه بود و نبودشان را نفهمید. سایه ای که همیشه در کنارش بود و هیچ گاه در مشتش نیامد.
حوالی غروب است، اندک بهانه ای برای بازگشت به خانه.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s