پرواز در خیابان

فضا بعد از ظهر یک روز تابستانی. مکان خیابانی در مرکز شهر. در سمتی از خیابان یک نمایشگاه ماشین و در کنار آن بانکی قرار دارد. درست در طرف مقابل، روبروی مغازه نانوایی مردی با طمأنینه و آرام گرد از کتاب های چیده بر روی زمین می گیرد. چنان با احترام که خدام گرد از حرم می گیرند. ناگهان طوفان میشود. چند سال اندیشه در هوا به پرواز می آیند. دو عابر به نانوایی پناه می برند. صدای پر پر زدن خیابان را پر می کند.

قاب

کمی از بعدازظهر گذشته است. فضا کتاب فروشی ای مدرن و زیبا. زنی با گرد خستگی بر تن وارد فضای خنک کتاب فروشی می شود. بر خلاف همیشه بی آن که دنبال کتاب خاصی باشد بین قفسه ها می چرخد. گویی دنبال مفری باشد بین ادبیات فرانسه، دنبال دست آویزی از بین نوشته های سارتر، نگاهی گذرا به قفسه ی موفقیت و روانشناسی.. حتی نای ایستادن در برابر قفسه ی هنر را نیز ندارد. گویی از هنر هم کاری بر نمی آید . بی هدف در بین اشعار کهن و معاصر، ناگهان می ایستد. اسمی، خاطره ای را با خود حمل می کند. آرام زانو می زند ، گزیده ی اشعار . بی اختیار کتاب را برمی دارد. به مبل آبی رنگ و کنار شیشه پناه می برد. با احتیاط، انگار که بترسد از ریزش صدها عکس از لابلای کتاب، آن را ورق می زند. شعر اول..آشناست. شعر دوم نیز..پرتاب می شود به سال های قبل. به یکشنبه های شعر، به تپش های جوانی. موسیقی آرام و عاشقانه در کتاب فروشی پخش می شود. زن نگاهش را از کتاب می گیرد، از دختر پسر جوانی که دست در دست هم دارند نیز، خیره می شود به نمای شهر. ورق های کتاب را در زیر دستانش لمس می کند، شعرها از حفظ در سرش،می چرخند. چیزی از ترانه ی فرانسوی که در فضا می چرخد نمی فهمد، از حال و احساس امروز نیز. حال و احساس. احساس. این احساساتی که هیچ گاه بود و نبودشان را نفهمید. سایه ای که همیشه در کنارش بود و هیچ گاه در مشتش نیامد.
حوالی غروب است، اندک بهانه ای برای بازگشت به خانه.

سه نسل انتظار

مادربزرگ وقتی منتظر بود، می‌ایستاد پشت پنچره‌ی رو به کوچه و نگاهش رو می‌دوخت به دورترین نقطه‌ی دید. با موهایی از پشت بسته. در سکوت. مادر وقتی منتظر بود تلفن به دست می‌آمد تا دم در، با مانتویی که سرسری پوشیده شده بود، با دکمه‌های باز. گره روسری را مدام سفت‌تر می‌کرد. من، هنگامی که منتظر بودم، موبایل در دست راه می‌رفتم، برمی‌گشتم، راه می‌رفتم.. مدام دسته موی کناری را به پشت گوش می‌بردم. رد انگشتانم بر دست مرطوبم می‌ماند.. چه بی‌قرارتر شده‌ایم..

نه راه به مقصد می رسید، نه شعر را پایانی بود..

مکان: تاکسی شهری
زمان: صبح زود

تاکسی، راننده و سه مسافرش منتظر آخرین نفر برای حرکت بودند. دختری با مقنعه و لاک مشکی سوار تاکسی شد و به انتظارها پایان داد. همراه با دختر، خواننده‌ی زن نیز به فضای تاکسی وارد شد که در گوش دختر می‌خواند: نشود فاش کسی آنچه میان من و توست.. در ورودی بزرگراه مسافر نشسته بر صندلی وسط کیسه‌ی روی پای خود را جابجا کرد و با خود حساب کرد چند روز فروش این‌ها زمان خواهد برد. دختر با لاک مشکی، موبایلش را نگاه کرد، چند ثانیه‌ای خواند، چند ثانیه بیشتر مکث کرد و چند خط کوتاه تایپ کرد. خواننده‌ی زن برای بار چندم تکرار می کرد تا اشارات نظر نامه‌رسان من توست.
سرعت تاکسی در ترافیک پیش از خروجی کم شده بود. مرد مسافر که کنار پنجره‌ی دیگر نشسته بود به ماشین لاین کنار نگاهی انداخت، به پلاکش، به اسم لاتین نوشته شده بر پشت آن؛ سعی کرد سن راننده را تخمین بزند، سعی کرد قیافه‌اش را با قیافه‌ی پسرش و جَنمش را با خودش مقایسه کند. دختر بار دیگر گوشی‌اش را در دیدرسش قرار داد. چند ثانیه بیشتر خواندن پیام جدید طول نکشید اما مکث پس از آن این بار طولانی‌تر شد. دیگر به خروجی رسیده بودند و تاکسی سرعت گرفته بود. مرد کنار پنجره و مسافر نشسته در میانه‌ی تاکسی هر دو به یک سو خم شده بودند. دختر با لاک‌های مشکی اما سرش را به پنجره چسبانده بود و بی آن که تکانی بخورد به خط های حاشیه ی بزرگراه خیره بود. خواننده‌ی زن برای چندمین بار می‌خواند: گوش کن! با لب خاموش سخن می گویم…گوش کن!