27 February, 2015 20:25

گاهی اوقات با خودم فکر می‌کنم که از شر تک‌تک دلبستگی‌هام رها بشم، دلبستگی‌های کوچک مثل کتاب‌هام، عکس‌ها و نقاشی‌هایی که جمع کردم، پوستر تئاترهایی که دوست داشتم، حتی چیزهای کم‌اهمیت‌تر، خلاصه از دلبستگی به داشته‌هام خودم رو رها کنم تا زندگیم راحت‌تر بشه. اما بعد با خودم می‌گم مگه زندگی چیه غیر از این دلبستگی‌ها؟ غیر این دلخوشی‌های کوچک؟ غیر این لبخندهای کم‌جون و عمیق موقع مرور خاطرات..
محض احتیاط هم شده آدم باید خودش رو به چند تا طناب مختلف ببنده، اون هم تو دنیایی که به استحکام هیچ طنابی امید نیست

قاب سه

مکان میدان تجریش
زمان ساعت 6 بعدازظهر، زمستان

هوا گرگ و میش است. سوز ملایمی می‌وزد. در سربالایی امام‌زاده به میدان، درست روبروی مغازه‌ها در پیاده‌رو، تجمعی کمی بیش از حد معمول ایجاد شده. مردی بر روی زمین دراز کشیده، با دستهایی باز در دو طرف، در فیگور آرابسک. تا کنون کمتر بازیگری را انقدر رها دراز کشیده بر صحنه دیده بودم، بی هیچ انقباضی، بی هیچ تنشی..دیگران بالای سر او گرم صحبتند. مردی دیگر، مشغول جمع کردن نارنگی‌ها از روی زمین است، انگار جمع کردن حاصل یک عمر زندگی مرد، تنها کاریست که از دست برمی‌آید. سربالایی تمامی ندارد.

قاب یک

مکان: اتوبوس راه‌آهن-تجریش
حوالی 8 شب، زمستان

اتوبوس مملو از جمعیت است. آدم‌ها فشرده ایستاده‌اند و مسافران منتظر چشم به راه مکانی بیشتر بلکه این‌بار موفق به سوار شدن شوند. بین جمعیت پسر نوازنده‌ی دوره‌گرد سوار می‌شود. در فضایی فشرده و با لهجه‌ی محلی می‌خواند: دست بزن به کاری، کار نداره عاری. زندگی شیرینه..
مرد با موهای سفید، دستش را گرفته به میله‌ی روبرو. خیره نگاه می‌کند. نگاهش خالیست. کودکی این سمت گریه می‌کند. کسی پایش را لگد کرده. خواننده می‌خواند، تنها مخاطبش نگاه خالی مرد است.

کنکاش: دروغ و ترس از عدم پذیرش

به نظر من ریشه‌ی خیلی از معضلات و اتفاق‌های زندگی امروز ما، همین ترس از عدم پذیرش هست. اخلاق‌هایی مثل دروغگویی، چاپلوسی، آرایش‌های بسیار غلیظ، عمل‌های زیبایی..همه‌ی این رفتارها به این دلیل اتفاق میوفته که ما احساس می‌کنیم پذیرفتنی و دوست‌داشتنی نیستیم.
ما به حکم انسان بودنمون ممکنه اشتباه کنیم، اما از ترس عدم پذیرش و عکس‌العمل شدید جامعه، به دروغ پناه می‌بریم. احساس می‌کنیم اگر انتقاد کنیم دیگه مافوق ما، ما رو دوست نخواهد داشت، و به این دلیل چاپلوسی می‌کنیم. و همین‌طور در مورد ظاهرمون..انقدر جامعه معیارهای سختگیرانه در برابرمون گذاشته که همیشه عذاب وجود داریم، و فکر می‌کنیم باید این حجم از کمبودهامون رو زیر آرایشها و گریم‌های غلیظ پنهان کنیم و یا با عمل جراحی رفعش کنیم.
شاید اگر در برخوردمون با سایر افراد کمی مهربون‌تر باشیم و خود آدم‌ها رو دوست داشته باشیم، بتونیم از خیلی از این پدیده‌ها جلوگیری کنیم.

دلم؟امان از دل..

خواب می‌دیدم تو مهمونی خانوادگی هستیم. کسلم..بلند می‌شم می‌رم دم پنجره. به بیرون نگاه می‌کنم. یهو می‌بینم بابا رو هره‌ی بیرونی پنجره نشسته. عین بچه‌ها. چشمک می‌زنیم به هم. می‌خنده. می‌خندم. دلم گرم می‌شه. بلند می‌شم. دلم می‌گیره.